حرفهای دل اکثر جوانان - دلنوشته ای از قلم دخترم
(گلایه ای به آخرین پیامبر خدا)
نیستید که ببینید امروز،
چگونه پنجره های عدالتی بسته ست که یک عمر نسیم برابری از آن می وزید.
به ستاره های کاغذی دیوارهای من بنگرید؛ نبودید ببینید ستاره ها را از ما گرفتند.
مگر نه اینکه آسمان سهم همه ی مخلوقات است؟ کجایید پس؟ چرا آسمان سهمِ من تیره و
تاریک است؟
خانه ی کوچک تنهایی مرا ببینید؛ پس کجاست سرسرای خوشبختی آدمیت؟
نگفته بودید زندگانی فقط رنج و تنهایی ست.
نگفته بودید کوچه های آزادی، بن بستِ بن بست است.
نگفته بودید آرزوهای کوچک کودکان بر باد رفته است.
نگفته بودید برای لحظه ای خنده و شادی، عمری به دعا باید بنشست.
مگر شما ناجی بشریت نبودید و نیستید؟
پس کجایید ببینید؛ بشری جز بنی بشر درنده خوی پُرکین و بی رحم نمانده است.
قرارتان نبود یار نیمه راه بودن!
که فقط خوشبختی و آسایش برای عهد خویش به ارمغان بیاورید.
گفته بودید تا ابد خواهم ماند.
گفته بودید کتاب خدا تا جاودانگی زمان جاودانه خواهد ماند.
گفته بودید دوست بدارید، دوست داشته شوید، بذر صلح و محبت بکارید؛
نبودید پس از شما نفرت ها کاشتند، غم خیرات کردند، ناحق بردند، ناحق زدند، ناحق مُردند...
شنیده بودم کودکان را دوست می داشتید، جوانان را محرم بودید،
پس امروز کجایید پیامبر خدا ببینید این جهان ما را ...؟
پس سهم کوچک ما از خوشبختی کو، عزیز خدا؟
که نه در این دنیا ما را سهمی، نه بار ثوابمان پُر و نه بار گناهمان خالی ست.
اگر هر دوی این ها؛ شما پیامبر والای خدا! شما به خدای خود نزدیک تری، شما به پروردگارت
بگو، پس سهم ما از خوشبختی چه شد؟
کجای این دنیا جایی برای ما هست؟ کجای بهشت رنگین هزار در، دری برای ما باز است؟
عدل تو را شکر خدا... انصافتان را شکر پیمبران پاک خدا؛ کجا برای بیچارگان بی نصیبی چون
ما دعایی خواندید؟ یادمان کردید؟ راهی نشانمان دادید؟
کجا نامی از جوانانی بردند که راه گم کرده اند؟ اما نه اینکه بی راهه رفته اند که قسم راه
دیگری نبود...
در این راه پرپیچ و خم دشوار، که انتخاب ما نبود، که تنها انتخاب ما بود؛ کجا رهنمایی آمد و
رهسپارمان کرد؟
در این خواب بد ابدی، در این خواب هزار و یکشب پرکابوس، که هر شب قصه ی تلخ دردی
تازه و رنجی جان کاه است؛ کجا کسی آمد و بیدارمان کرد؟
بیست ساله ایم، صد سال عمر کرده ایم... بیست ساله ایم، هزار کوله بار گناه برداشته ایم...
بیست ساله ایم، هزاران هزار بار طرد شده ایم، بیست ساله ایم، عمری شکست خورده ایم
آری پیمبر خدا! بیست ساله ایم اما از درد جوانی خسته ایم؛ از حصار پیری پریده ایم؛ از درِ
جهنم گذشته ایم... یک قدم به مرگ مانده ایم.
گناهمان بی گناهی؛ بی گناه پر از گناهیم.
هر چه نباید کرده ایم، هر چه باید نبوده ایم، هر چه خواستیم نشده ایم.
حال شما بگو بزرگ مرد خدا؛ شما که از همه داناتری، شما که از همه به خدا نزدیک تری،
شما بگو کجا برویم؟ چه کنیم؟ چه شد که کار به این جا کشید؟
تقصیر ما بود این زمان زاده شدیم؟
گناه ما بود آخرالزّمان جهان، وقت ما شد؟
قصور از ما بود که در میان زشت ترین چهره ی زمانه چهره گشودیم؟
تو عزیزتری به خدا، عزیز خدا تو بگو؛ جرم ما بود یا سردی روزگار؟
از وقتی زاده شدیم جهان پر بود از گناه، از ستم، از نفرت، از کینه و دشمنی؛ تو بگو در میان
این همه دشمنی چه جایی برای دوست داشتن؟
مگر نه اینکه پیام خدا را به گوش آدمیان رسانده اید؟ پس چرا گوششان صدای بی صدای ما را
نمی شنود؟
مگر از اینان چه خواسته ایم؟ مشتی شادی، قدری خوشبختی، سرِ سوزنی علاقه.
مگر نیازمان چیست؟ بگو بخدا نیاز ما ذره ای جوانی ست.
جوان نبوده ایم، جوانی نکرده ایم؛ زاده شدیم در دیاری که جوانی جرم است، که آزادی
ممنوع، که خوشبختی بزرگ ترین گناه آدمی ست!
بگو به ما آخرین پیغمبر خدا؛
چگونه حس کنیم خدا را، وقتی که او را در کتاب های کودکی مان تحمیل کردند؟
وقتی کتاب خدا را در میان چشم های بی گناه ما در دلِ کتاب حقیر خود محبوس کردند؟ که به
اجبار بخوانیم، که به اجبار بدانیم، که به اجبار محترم شماریم!
چگونه می شود تصویر خدایی که به ما تحمیل شد دوست بداریم؟
چگونه گنج قرآن را بدون جستجو کردن بیابیم؟
چگونه خوشبخت باشیم وقتی که آستانِ خوشبختی را در چند جمله ی ناچیز معنا کرده اند؟
بیاموزیم بی آنکه سفر کرده باشیم؟
بگرییم بی آنکه خندیده باشیم؟
یاد بگیریم بدون تجربه کردن؟
بر حذر باشیم بدون لمس کردن؟
کور باشیم و نبینیم؟ چشم باشیم و ننگریم؟
شادی و شور باشیم و نخندیم؟ عشق باشیم و دوست نداشته باشیم؟
مگر می توان در دل غنچه ها بذر نفرت کاشت؟
بگو پیامبر خدا! چرا؟
چرا شکسته ایم؟ چرا بریده ایم؟ چرا بی ریشه ایم؟ چرا بیست ساله ایم؟؟؟