نامه ای برای تو ...

به مهر

به دوستی

 به محبت

به عشق

به مهربانی

من برای تو می نویسم

     تو اما برای همه

به دست های خسته ای

که نوشته بود

" چقدر کفش های لِنگ به لِنگ

زیر سقف های بی نور کنار هم جمع شدند "

و من همیشه به کفش های جفت شده ای فکر کردم

که سخت و محکم

کنار هم جاده ی زندگی را می پیمایند

نامه ای برای تو ...

من برای تو می نویسم

تو برای همه

بگذار اعتراف کنم

به کفش جفت شده ی تو

بیشتر فکر کردم

و هر گاه در برابر نگاه من

عاشقانه هایت را تقدیم می کردی

اشاره های شفاف و واضح

می لرزیدم و

آرام می گفتم –

تو کفش های جفت شده ای هستی

که نگاهم را لبریز از شوق می کند

راستی چرا !؟

مرا ببخش که برای تو می نویسم

و تو که برای همه می نویسی ...

تو که دلتنگ

درخت و فلوت

چشم سیاه

ردیف دندان و لبخند

مو و روی ...

بگذار اعتراف کنم

به جای موی یار که خودت را دار بزنی

مرا دار بزن و راحتم کن از این عذاب

سلول انفرادی هم تو را خواهد دید ...

کفش های جفت شده ی براق و زیبا

من همیشه

تو را اینگونه دیدم

و برای گذر از جاده های زندگی

برایت دعا کردم

...

 



تاريخ : جمعه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۴ | 13:20 | نویسنده : سحر شیرازی |
تو را با تپش های قلبم سرودم !

به این واژه ها ، احتیاجی ندیدم . . .

 

{ قیصر امین پور }



تاريخ : جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ | 16:1 | نویسنده : سحر شیرازی |
 

بهار را برای تو دوست دارم

شکوفه هایش را

و باران های گاه و بی گاهش را ...

و میلادِ طروات و سبزی زمین

وقتی با نام تو عجین می شود ...

بهار را به یُمن نفس های تو

که به عطر بهار نارنج آغشته ست

دوست دارم

بهاری که با تو متولد شد

نامِ زندگی به خود گرفت

بهار را به خاطر تو دوست دارم

و اردیبهشت

و کوچه پس کوچه های

عطر بهار نارنج

را به خاطر تو دوست دارم  ...

 

 



تاريخ : جمعه ۱۵ اسفند۱۳۹۳ | 15:59 | نویسنده : سحر شیرازی |
 

همیشه

آغاز

یعنی "سلام"

سپیده دمان

پیشانی تو

قبله گاه بوسه هایم ...

 *************

 

تبرها و دست ها

مغلوبِ ریشه های

تو در جانم ...

 *************

 

شب ها سکوت

و پلک های شعر

گرمِ خواب

بال می زند ، نفس در هوایت ...



تاريخ : جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ | 17:10 | نویسنده : سحر شیرازی |

عاشقانه می میرم! به وقت زلیخا!

روز تُرنج و کارد

در نگاه های مبهوت ...

****************

آسمان آبیِ نگاهت آرامش!

 در قلبت عشق

و دستانت سـرزمیـنـم!

محصورم تا ابد در امنیت آغوشت ...



تاريخ : جمعه ۱۷ بهمن۱۳۹۳ | 13:38 | نویسنده : سحر شیرازی |

خدایا ، دلم برایت تنگ شده!

به اندازه ی تمام کهکشان هایت

حرف دارم برایت ...

درد و دل هایی شبیه باران

به رنگ آسمان ،

و بال هایی که دلتنگِ پرواز است ...



تاريخ : جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳ | 17:22 | نویسنده : سحر شیرازی |
 همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد
اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج


چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که
لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هرحال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها
تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 فریدون مشیری



تاريخ : جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ | 21:40 | نویسنده : سحر شیرازی |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.